سلام به تو
نه مي دانم کجايي، ن? مي دانم چه شده اي. فقط مي دانم که همان من امروز نيستي، آدم در دو سال چند بار مي ميرد و دوباره ساخته مي شود. تو يکي از نسخه هايي هستي که من هنوز نمي شناسمش.
نميدانم اين نامه را از ميان کتابهاي کنکور ميخواني يا از اتاقي ساکت که چراغش نيمه شب روشن مانده ، يا شايد از جايي عميق تر... جايي که حتي خودت هم نميتوانستي تصورش را بکني.
من اين را نمي نويسم که به تو بگويم موفق شد?اي يا نه.فقط ميدانم زمان آدم هارا مي تراشد،گاهي ظريف،گاهي بي رحم.
ميخواهم از تو بپرسم آيا هنوز همان روياي سفيد پوشي را دنبال ميکني؟
همان رويايي ک? آن قدر بزرگ بود که هم اميد مي داد هم مي ترساند؟
اگر هنوز دنبالش هستي، پس چيزي درونت نمرده است و اگر نيستي شايد چيز تاز?اي درونت متولد شده است.
من به تو اعتماد ندارم اما از تو هم نمي ترسم. چون تو نتيج? تمام تصميم هايي هستي که من هنوز نگرفته ام.
نتيجه لحظه هايي که يا سکوت کرده ام يا جنگيده ام.
اگر خسته اي تعجب نمي کنم. خستگي نشانه اي از ضعف نيست. نشانه اين است که هنوز در حال حرکتي.
و اگر روزي احساس کردي همه چيز اشتباه شده، همه چيز بي معني شده، فقط يک چيز را به ياد بياور : کسي از آينده خودش خبري ندارد اما همه بايد آن را ملاقات کنند.
پس من اين نامه را نمي نويسم که راه را نشانت بدهم چون تو در تاريکي خودت مسير ديگري خواهي ساخت.
و شايد در آخر تنها چيزي که مانده باشد، خودي باشد که هيچوقت جرات نگاه کردن به آن را نداشتم.